سوختنم رادیدی وخندیدی...

خنده ات رادیدم وسوختم ,...

خندهایم راخواهی دید...

دیدارمابه وقت سوختنت...


ممنون معصومه جون:


خواستمـ ٬ نشد !

نخواستم شد . . .

مانده ام با کدام ساز ِ روزگار برقصم که حالم را کوک کند . . .

کمي عوض شدم؛

ديريست از خداحافظي ها غمگين نميشوم؛

به کسي تکيه نميکنم .؛

از کسي انتظار محبت ندارم؛

خودم بوسه ميزنم بر دستانم ؛

سر به زانو هايم ميگذارم و سنگ صبور خودم ميشوم...

چقدر بزرگ شدم يک شبه...!...



گریه ام میگیرد...

وقتی میبینم...

کسی که دنیای من بود...

منت دیگری را بکشد....

ایستاده...

و...

لبخند زنان....

پایش را...

روی گلویم فشار میدهد...

تنهایی...!